تبليغاتX
یه لحظه لطفا....

یه لحظه لطفا....

امروز بچه ی پسر خاله م به دنیا اومد! عزیزمممممممممممم انقدر عسلیههههههههههههههاصلا هم گریه نمی کرد انقدر وستش نرم بود می ترسیدم دست بزنم بهش خود علیرضا -پسر خاله م- بغلش نمی کرد می گفت می ترسم بیفته خیلی شله خیلی توپوله انقدر ذوق کردم دیدمشششششششش همه خندشون گرفته بودخوب چی کار کنم. باورتون می شه من تاحالا نینی یه روزه ندیده بودم؟ تو فامیلمون این اولین بچه بود بعد از من ته تغاری که می گن همینه ها خلاصه که خیلی دوسش دارم. اصلا من می خوام برم دم خونشون پتو بندازم بخوابم دوسش دالم بیچاره عسلی اگه می دونست تو چه دنیایی پا گذاشته انقدر آروم نبود!!

خاله م اصلا بهش نمیاد مامان بزرگ شده باشه

راستی اسمشو گذاشتن محمد حسین

دوست دالم عسلییییییییییییییی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 17:48  توسط یه بنده ی خدا  | 

   دو سه شبه کلی الاف شدم تا نسخه ی زبان اصلی کتاب Twilight رو دانلود کنم. از هزار جوت سایت انگلیسی و امریکائی سر در آوردم که همشون فیلتر بود. دست آخر رفتم از یه سایت ایرانی دانلودش کردم

راستی می خواستم یه نظر خواهی کنم. شما شعر سعدی رو بیشتر می پسندین یا حافظ رو؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 13:31  توسط یه بنده ی خدا  | 

  آزادی بیان به این می گن! دیگه شما چی از جون دنیا می خواین؟ حالا گیریم که یکی از معلمای ادبیات مدرسه ی ما یه موضوع مستهجن(!) واسه انشا داد و یه سری خود فروخته(!) انشاهای ناجور نوشتن. گیریم که معلمه اخراج شد و آبروش رفت! خوب اینا یعنی آزادی بیان وجود نداره؟؟ دلیل نمی شهههههههه
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 17:3  توسط یه بنده ی خدا  | 

داشتم امروز به این فکر می کردم که چی باعث میشه ما آدما تا چیزی رو ندیدیم باور نکنیم. تا چیزی رو از دست ندادیم قدرشو ندونیم! تا یه اشتباه غیر قابل جبران مرتکب نشدیم عبرت نگیریم..........!

خودمونیما این خدا عجب چیزی آفریده! گمونم خودشم گاهی وقتا کف می کنه از این موجود عجیب الخلقه!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:47  توسط یه بنده ی خدا  | 

لعنتییییییییییی چرا وقتی می خوام فراموشت کنم همه چیز منو یاد تو میندازه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به خدا با خودم کنار اومده بودم فراموشت کنم ...... تقصیر من نیست که همه چی داره تو رو بهم یاد آوری می کنه......... باز صحنه ی رگ زدنم٬ اون شب که بارون میومد..... هم من گریه می کردم هم آسمون٬ اون دقعه که نشسته بودی رو زمین گریه می کردی٬ اون بار که .......... وااااااااای دارم دیوونه میشم

چرا دست از سرم بر نمی داری؟؟؟؟ گناهم چی بود؟؟ اگه آزاری هم بود به خودم رسوندم نه به تو! من که با تمام وجودم دوست داشتم. من که اگه می گفتی بمیر همون موقع می مردم.... حقم نبود به خدا

سه ماه تمام فقط گریه می کردم. شبا دست و پام یخ  می کرد مامان میومد پتو مینداخت روم..... میخواست دلداری بده اما نمیشد..... نمی شد چون خودم نمی خواستم اما الانم که می خوام........ یا چشمم به مچ دستم می افته که هنوز جای زخم روش مونده ٬  یا یکی رو می بینم شبیه تو٬ یا اسمتو می بینم یا..............!!! ای کاش بمیرم که هم تو راحت شی هم من

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:این پست اصلا ربطی به اون آقا پسر نداره . دوستان قدیمی حتما می دونن کیو می گم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:39  توسط یه بنده ی خدا  | 

وای بچه هاامروز یه شیطونی کردم

توخونه تنها بودم. از مدرسه اومدم رفتم تو آیدی م دیدم هیچ کس آن نیست. حوصله م سر رفت٬ بعد یهو یه فکر شوم به سرم زد پسوورد آیدی دوستمو داشتم(اونم مال منو داره ها) رفتم تو آیدیش دیدم مریم خانوم خودمون کلی فحش بهش داده که فلان فلان شده حالا دیگه مهمونی میگیری منو دعوت نمی کنی؟ به...... عوضش همون روز که مهمونی داشتی خودم چند تا خونه اون طرف تر یه پارتی دعوت بودم بعدم کلی فحش و چی و چی و چی بعدش دیدم به به چه اددلیستائی داره هر چقدر منتظر موندم کسی پی ام نداد. نمی دونم چه غلطی کرده بود که هیچ کس دل خوشی ازش نداشت هیچی گفتم خدایا چی کار کنم چی کار نکنم و باز یه فکر شوم دیگه...... به همه ی ادد لیستاش سند تو آل کردم که فلانی(آیدی خودم !) بچه ی باحالیه! ادش کنین وای وای یه حالی داااااد

وقتی رفتم تو آیدیم دیدم به به  یکی یکی دارن میان به خدا من آدم خبیثی نیستم! ولی آدم از بیکاری چه کارا که نمی کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 17:28  توسط یه بنده ی خدا  | 

به این نتیجه رسیدم که قانون اساسی رو وضع کردن فقط واسه این که تو کتابای ما یه چیزی بنویسن و ما هم یه چیزی حفظ کنیم. چه جالب ! به نظرم خیلی چیزای قشنگیه. اما فقط همون به درد نوشتن می خوره.یا شایدم به درد یه جامعه ی آرمانی بخوره. چون اگر خیلی عملی بود عمل می شد دیگه! اینا که ماشاء الله ماشاء الله به زنم به تخته چشم حسود و بخیل کور مرد عمل تشریف دارن! حتما قانون اساسی ایراد داره وگرنه الان باید فقر ریشه کن میشد(طبق اصل ۴۳ قانون اساسی)٬ با مالکیت نامشروع مبارزه میشد و به مالکیت قانونی احترام گذاشته میشد!!!!(طبق اصل ۴۷ و ۴۹) . بگذریم که الان باید ملکتو دو دستی بچسبی که صاحاب پیدا نکنه! همچنین می بایست برای تمامی افراد امکان کار ایجاد می شد مخصوصا کسانی که توانائی کار دارن اما بی کار تشریف دارن!!البته الان ما اشتغال کامل داریم. چی؟؟ دکتر مهندس بیکار؟؟ جون من جرات داری یه بار دیگه بگو....... دیدی جرات نداری؟؟ پس بشین حرف نزن ضمنا تو شهرستان ها باید به اندازه ی پایتخت پیشرفت وجود داشته باشه(اصل ۴۸) که اونم حله دیگه. الان مثلا کرمان مثل لس آنجلس می مونه اصلا لامصب تهران خودمونو گذاشته تو جبیش 

من نمی دونم چرا میذارن ما این چیزا رو بخونیم!  خداوکیلی در کمال پرروئی همه ی اینا رو تو کتابامون می نویسن و میگن دولت باید عمل کنه خوب عمو جان حداقل آبروی خودتونو حفظ کنین 

البته اینا همه ش بهانه ست به جان خودم. شما چرا خام میشین؟؟ گول نخورین بابا اینا یه مشت غربزده ی مفت خورن که می خوان این باورای غلط رو تو ذهن ما فرو کنن دولت حرف نداره به خدا..... اشکال از قانون اساسیه. چی فکر کردین تازه ما رو چه به این غلطا. چه طوره بشینیم و کوزه وار زندگیمونو ادامه بدیم؟؟(تلمیح به اون پست کوزه)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱:  تقریبا با این پست نصف درسمو دوره کردم

پ.ن۲: عروس نمی تونه برقصه میگه زمین کجه

پ.ن۳: استغفرالله. باز زدم جاده خاکی. ببخشید شور حسینی ورم داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:12  توسط یه بنده ی خدا  | 

این روزها وقتی در خیابان راه می روم احساس خفگی می کنم. حس می کنم دستی گلویم را می فشارد. بغض یک دم رهایم نمی کند. و مهم تر از همه........... بوی خون به مشامم می خورد! احساس می کنم روی خون عده ای بی گناه قدم می گذارم !! و عجب بوی بدی دارد خون!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:13  توسط یه بنده ی خدا  | 

امروز یاد یکی از بچه ها افتادم. شما می دونین چه حسی داره وقتی یه دختر یازده-دوازده ساله خودکشی کنه؟؟؟؟ نه نمی دونین. هیچ کدومتون نمی دونین

   اسمش فائزه محمدی بود. پسرا اسمشو گذاشته بودن مارال! مامانش از این زنای مذهبی بود که از بس سرش به نماز و روزه ش گرم بود از تنها بچه ش غافل شده بود. مادر و پدرش از هم جدا شده بودن و مارال پیش مامانش زندگی می کرد. وقتی از مدرسه تعطیل می شدن و این میومد بیرون تمام خیابون ترافیک می شد . خیلی ناز بود. موهاش بور بود و صورتش سفید و با نمک. بچه ها می گفتن هیچ وقت خونه ی خودشون نمی ره. همیشه بعد از مدرسه یا میره خونه ی مامان بزرگش یا خونه ی عمه یا خاله...!! یعنی هیچ کس خونشون نبود. جدیدا با یه پسره دوست شده بود. وقتی مامانش فهمید حسابی عصبانی شد. مارال تو راه خونه بود که همسایشون بهش می گه مامانش خیلی از دستش عصبانیه و مارال هم نمی ره خونه. میره پیش مامان بزرگش و ازش قول میگیره که به مامانش چیزی نگه. شب یهو می بینه مامان بزرگش داره با تلفن حرف می زنه. می فهمه که داره به مامانش می گه مارال اونجاست. نصفه شب از اونجا فرار می کنه و می ره خونه ی یه پسره. بعد ازاونم ساعت ۳نصف شب می ره تو پارک و صبح........... جنازشو تو پارک پیدا می کنن!!!تو دستش یه بسته قرص بوده و یه شیشه آب معدنی!!!

براش دعا کنین بچه ها. بخدا گناهی نداشت. بخدا.................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:29  توسط یه بنده ی خدا  | 

عنوانو هر چی دلتون می خواد در نظر بگیرید. دوستان یه مشکلی برام پیش اومده. دعام کنین. شدیدا به دعاتون احتیاج دارم.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 16:10  توسط یه بنده ی خدا  | 

در نهایت تاسف و ناباوری درگذشت استاد بزرگ٬ پدر سنتور ایران فرامرز پایور را تسلیت عرض می کنم.

در طول تاریخ سنتور تنها یک پایور بود و بس.. . به جرات می گویم که سنتور ایران دیگر به دست کسی چون او نواخته نخواهد شد...... و داغ این حسرت را تا ابد با خود بهمراه خواهد داشت....

خدماتی که بزرگانی چون ایشان به موسیقی سنتی و خصوصا سنتور روا داشته اند حقیقتا قابل ستایش است. چه بسا شاگردانی که تربیت و به سنتور ایران تقدیم نمودند و ما نیز از سایه ی الطاف ایشان تا ابد بهره مند خواهیم بود

یادش گرامی باد

خداوندا روح پاکش را قرین آرامش قرار ده.

آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:34  توسط یه بنده ی خدا  | 

می خواستم یه سوال بپرسم

شما وقتی دلتون واقعا برای یه نفر تنگ می شه چیکار می کنین؟ اگه نه بتونین برین ببینینش نه جواب اس ام استونو بده و اصلا نخواد دلتون براش تنگ شه چیکار میکنین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:49  توسط یه بنده ی خدا  | 

   امروز عجب روز باحالی بود. زنگ اول که ادبیات داشتیم و خیلی خیلی باحال بود. کلی خوش گذشت. زنگ بعد منطق داشتیم. نامه ای که قرار بود نگار به معلممون بده و من براش نوشته بودمو بهش دادیم(حیف نمی تونم بگم چی بود! فقط بدونین مشکل سیاسی داشت) گفتیم خانوم تورو خدا نرین به کسی بگین ما بیچاره میشیما بعد خندید گفت اگه کسی بفهمه قبل از شما پدر خودم در میاد زنگ بعدشم که زبان فارسی داشتیم هیچی٬  زنگ تفریح که خورد با نگار و سنا رفتیم زیر زمین غذا بخوریم. نگار گفت من ظهر اگر ناهار گرم بخورم زنگ آخر خوابم می گیره. من گفتم من اصلا این جوری نیستم ای لعنت به چشم شور غذامو که خوردم رفتیم بالا دین و زندگی داشتیم! مدام در این اندیشه بودم که با چه ترفندی این زنگ مزخرف را پیچ بدهم  راهی به ذهنم نرسید. چون همه جوره جلسه های قبل پیچونده بودم کلاساشو. اومد سر کلاس وقت داد خوندیم و پرسید. بعد شروع کرد درس دادن. دیدم هر کاری می کنم نمی تونم چشامو باز نگه دارم. آخه حرفاش خیلی کسل کننده بود 

هیچی سرمو گذاشتم رو میز و تخت گرفتم خوابیدم دیگه نفهمیدم چی شد. با صدای بچه ها فقط از خواب بلند شدم. وای وای خدا عجب خوابی بود. به عمرم انقدر خوب نخوابیده بودم کار خوبی کردم حقش بود. بذار سر کلاسش بخوابم و محلش ندم. تا اون باشه سر کلاس عقاید چرت و پرت خودشو قاطی مذهب و درس و کوفت و زهر مار نکنه والا به خدا. اوندفعه راس راس تو چشای ما نگاه می کنه می گه کسی که موهاشو می ذاره بیرون مثل تفاله ست انقدر چرت و پرت می گه منم دیگه راهشو یاد گرفتم. قشنگ راحت می گیرم می خوابم. درسمم که همیشه می خونم نمی تونه چیزی بگه بهم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آسمان قرمز است انگار. نمیدانم چه مرگش شده! انگار دارد خفه می شود. بد جوری بغض کرده. هر چه فکر می کنم دلیلی نمی بینم. همه چیز مثل همیشه است. چیزی عوض نشده. دستانم را در جیبم فرو می کنم و راه می روم.چند قدم که پیش تر می روم با صدای فریادی به خودم می آیم. سرم را بلند می کنم. یک پسر جوان است. فریاد می زند و می دود. و پشت سرش هم یک نفر..... مثل نگهبان جهنم است! با یک چیزی مثل باتوم یا شاید هم خود باتوم دنبالش می کند!! بالاخره به او می رسد و بی رحمانه باتوم را به پایش می زند. پسر روی زمین پرتاب میشود و او......... رویم را برمیگردانم! تازه می فهمم آسمان چه مرگش شده. چرا بغض کرده. چرا قرمز شده. چرا.......!!من هم بودم خون گریه می کردم. این همه ظلم را روی زمین دیدن و دم برنیاوردن خیلی حرف است به خدا!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:6  توسط یه بنده ی خدا  | 

امشب عجب شبی بود! رفتم بیرون زیر بارون هوا بخورم بهتر شم مثلا!!! داشتم یکی از آهنگای قدیمیBackstreet Boys رو گوش می دادم.نمی دونم شنیدین یا نه. لیریکشو آخر سر می ذارم. همون طوری که آهنگه رو گوش می دادم و واسه خودم راه می رفتم ماشین اون پسره رو دیدم که جریانشو واستون تعریف کردم. همون که یه هفته باهاش دوست بودم و به هم زدیم!! اسمش محسن بود. ماشینشو دیدم. مطمئنم منو دید. وقتی تو اون تاریکی شب آدما رو تشخیص می ده محاله اون موقع منو ندیده باشه. بیشعور محل نداد و پیچید یه طرف دیگه و رفت!! بیشعور نه به خاطر این که محل نداد. الان می گم چرا! دو سه روز که از دوستیمون گذشت این آقا رفت تو فاز مسائل جنسی و خیلی علنی گفت که تو رابطه ی دوستی از این جور چیزا خوشش میاد! منم بلافاصله دوستیمو باهاش به هم زدم. تا اون موقع واسش مهم بودم. روزی 60 تا اس ام اس می داد. همش عزیزم و گلم و قربونت برم و این چیزا! اما بعدش که بهش گفتم نه....!! حیف که پررو می شه. می خواستم جلو روش وایسم هر چی فحش از دهنم در میومد بهش بدم. آخه یکی نیست بهش بگه آشغال من که خودم واسه دوستی با تو پا جلو گذاشتم! پس حتما من الاغ ازت خوشم میومده دیگه. خاک تو سرت که لیاقت نداشتی. نه نه ! خاک تو سر خودم که این همه حرف راجع به کثافت کاریات پشت سرت شنیدم و اعتنا نکردم!! فرناز با همه ی اون هرزگیش یه چیزو راست گفت. گفت بعد  از یه مدت حالت از محسن به هم می خوره من باور نکردم!

حالا همه ی اینا به کنار. رفتم تو پارک رو نیمکت بشینم. هیچ کس نبود. پامو رو نیمکت دراز کردم و نشسته بودم داشتم آهنگ گوش می دادم دیدم یه یارو اومد اونطرف پشت یه درخته وایساد!! بهش اهمیت ندادم. رومو کردم اونور و همین جوری آهنگ گوش می دادم که دیدم داره میاد طرف من!! خودمو یه کم جمع و جور کردم و مثل آدم نشستم . اومد واستاد جلو من. انگار یه چیزی گفت! هندزفریمو از تو گوشم در آوردم و گفتم چی؟؟‌گفت می تونم اینجا بشینم؟ منم گفتم آره چرا که نه بعد تا طرف نشست منم پاشدم  کلی ضایع شد بعد گفت اگه مزاحمم برم بنده نیز فرمودم نه بشین سر جات بعدم پاشدم رفتم چندتا نیمکت اونور تر نشستم

مردم دیوانه شدن به خدا

آهان راستی تا یادم نرفته . اینم لیریک آهنگه:

Show me the meaning of being lonely

So many words for the broken heart

Its hard to see in a crimson love

So hard to breathe , walk with me and maybe

Nights of the light so soon become

Wild and free I could feel the sun

Your every wish will be done the tell me)

Show me the meaning of being lonely

Is this the feeling I need to walk with

Tell me why I can't be there where you are

(There's something missing in my heart

Life goes on as it never ends

evey of stone observe the trends

They never say forever gaze

guilty roads to an endless love

There's no control Are you with me now

Your every wish will be done they tell me

[chorus]

Show me the meaning og being lonely

Is this the feeling I need to walk with

Tell me why I can't be there where you are

There's something missing in my heart

There is no where to run I have no placa to go

surrounder my heart, body and soul

How can it be you're asking me to feel things you never show

You are missing in my heart

Tell me why I can not be there where you are....

[chorus]

Show me the meaning og being lonely

Is this the feeling I need to walk with

Tell me why I can't be there where you are

There's something missing in my heart

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت٬ دست نوشت ٬ چشم نوشت یا هر چیز دیگه ای!: اینارو طبق حافظه ی خودم نوشتم. اگه جائیش کم و کسری داره به هر چی که می خواین ببخشین 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:44  توسط یه بنده ی خدا  | 

دیشب یکی از بچه های نت بهم اس ام داد گفت حالم خیلی بده و فلانی ولم کرده رفته و از این حرفا

می دونستم این بشر به عمرش یه حرف جدی نزده! اما قرار شد فردا باهاش صحبت کنم فرداش(یعنی امروز!) فقط  من و خواهرم خونه بودیم. دیدم زنگ زد. گفتم فاطمه تو جوابشو بده بگو گوشیش دست منه. برداشت قطع کرد. فاطمه خودش به یارو زنگ زد. یارو گفت سلام خودتی؟ فاطمه هم گفت با کی کار داشتی؟ با فائزه؟ طرف هول شد گفت نهههههه چه طور مگه بعدم گفت من با مادر امیر کار داشتم.مگه تو مادر امیر نیستی خواهرم گفت مادر امیر خودتی بعدم قطع کردوای دوتائی نشستیم انقدر خندیدیم که نگومادر امیر موندم چه طوری به ذهنش رسیده اینو بگه 

راستی دیشب رفته بودیم کنسرت گروه آریان. انقدر خوش گذشت وقتی اومدیم بیرون از بس جیغ ویغ کرده بودیم صدامون در نمیومد جاتون خالی خیلی باحال بود

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:25  توسط یه بنده ی خدا  | 

نگو از یاد تو رفتم ٬ آخه قلبم بی گناهه

لااقل یه لحظه بردار ٬ بگو اصلا اشباهه    

                                                      نگو باید که برم من٬ آخه من جایی ندارم

                                                       غیر قلب تو آخه من دیگه ماوایی ندارم

نگو من دوستت ندارم ٬ اخه قلبم تیکه پاره ست

واسه برگشتن قلبت شب و روز به فکر چاره ست

                                                    نگو چشمات مال من نیست٬ آخه من کلبه ی دردم

                                                    واسه ی دیدن چشمات بودنو بهونه کردم

 نگو که چاره نداری٬ بیا برگرد تو دوباره

اگه یک لحظه نباشی قلب من آروم نداره

                                                    نگو قلبت با غریبه ست٬ عزیزم منو نگا کن

                                                    بیا و یه بار تو عمرت واسه خاطرم گنا کن

 نگو بی تو زنده میشم٬ بی تو زندگیم تمومه

عشق من فدای چشمات٬ عاشقی بی تو حرومه

                                                    نگو تقدیر ما اینه٬ تو برو فکر خودت باش

                                                    بی تو من کارم تمومه ٬ دل تو صاف بشه ای کاش

 نگو با غریبه بودم٬ مگه من جز تو چی داشتم

مگه تو باغچه ی قلبم چه گلی غیر تو کاشتم

                                                    مگه من نگفته بودم که پیشم بمون همیشه

                                                    آخه دنیا بدون تو واسه من دنیا نمیشه

 پس چرا رفتی و حتی یه نظر نگام نکردی؟

چرا با همه وجودت یه دفعه صدام نکردی؟

                                                   بیا برگرد تا دوباره من بشم خراب چشمات

                                                   تا دوباره جون بگیره دستای من توی دستات

 نگو که چاره نداری٬ بیا برگرد تو دوباره

اگه یک لحظه نباشی قلب من آروم نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:41  توسط یه بنده ی خدا  | 

امشب بدجوری بی خواب شدم. نمی دونم چرا!! شایدم به خاطر فردا ذوق دارم! آخه فردا قراره به کل مدرسه رو بپیچونم برم مدرسه قبلیم پیش دوستام! نصفه شبی مثل این جن زده ها پریدم موهامو درست کردم واسه فردا دلم واسه دوستامم تنگ شده ها... اما اصل اصلش می خوام برم یه نشونی از معلم عربی پارسالم بگیرم

خیلی آدم عجیبی بود. یه دختر سی ساله فوق العاده لاغر. خیلی هم خوش لباس بود. خیلی دوسش داشتم. یه بار با ماشینش منو تا دم خونه رسوند. کلی هم باهام حرف زد. خیال می کردم امسال من تو همون مدرسه می مونم و اونم همونجا درس می ده. اما نه من موندم نه اون!! بچه ها می گن تو یه مدرسه ی دیگه مدیر شده

دلم براش لک زده. احساس می کنم یه جورائی اون آدم شانس زندگی منه. اگه پیداش کنم خیلی خوب میشه. فردا می خوام برم آدرس مدرسه ی جدیدشو بگیرم. خیلی دلم براش تنگ شده.....

دعا کنین بتونم پیداش کنم. مثل یه دوست خوب بود برام.شاید اگه دوباره پیداش کنم زندگیم عوض شه. شاید که نه٬ حتما میشه. اون تنها آدمی بود که هر چی بهش می گفتم درکم می کرد. تورو خدا دعا کنین بتونم پیداش کنم........

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 2:55  توسط یه بنده ی خدا  | 

امروز فقط اومدم بگم عیدتون مبارک

گرچه من یکی که شادی ای حس نکردم. به قول هاله می گه ما که کارناوال و هالووین و این چیزا نداریم٬ انقدرم خودباخته ایم که عیدامونو از عربای بی همه چیز اقتباس می کنیم تازه تو همین عیدای کشکی هم که میگیریم بلد نیستیم شادی کنیم خودمونیم چه قدر درگیریم ما

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:25  توسط یه بنده ی خدا  | 

فردا تولد دو تا از دوستامه.هر دوشونو دوست د ارم. یکی از یکی عزیز تر!!

اولیش پگاهه. یه دختر شمالی سبزه . خیلی بانمک و رکه. اهل تعارف نیست. تو رقصیدن هم هیچ وقت کم نمیاره. همه جوره واست می رقصه کلا بچه ی باحالیه. خیلی اهل حاله!!

و اما دومیش نگاره. اتفاقا نگار هم اهل گیلانه!!! یه جورائی عاشقشم. از بس خانوم و مهربون و منطقیه. رفتاراش به جاست و خیلی متین و موقره. اهل قرتی بازی و رقصیدن و این حرفا نیست. بیشتر اهل مطالعه و هنره. ویلون می زنه. فوق العاده دختر متفکریه. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. خصوصیات خوبی داره. یکیش این که حتی اگه تو بدترین شرایط هم باشه سر امتحان تقلب نمی کنه! البته این اخلاقش به منم سرایت کرده!! جدیدا بچه ها به خون من تشنه ن. از بس که بهشون نرسوندم حسابی از دستم کفری ان!!

من علاقه ی وافری دارم به این که واسه تولد یه نفر بهش کتاب بدم!! معمولا یا عروسک می دم یا کتاب. مخصوصا امسال هر کس شعر بیشتر بخونه جلو می افته. اینه که تصمیم گرفتم برای هر دوشون کتاب بخرم. واسه پگاه گزینه اشعار اخوان رو گرفتم و واسه نگار هم فریدون مشیری. فقط امیدوارم نگار فریدون مشیری نداشته باشه. پگاه که خودش گفت براش اخوان بخرم. اما نگار یادم نیست داشت یا نه  امیدوارم نداشته باشه..........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینارو نه قراره پگاه بخونه نه نگار. پس به حساب چاپلوسی و تعریف الکی نذارین. مثل همیشه فقط محض تخلیه ی احساسات گفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:9  توسط یه بنده ی خدا  | 

از آخرین ها متنفرم. دل کندن همیشه برایم دشوار است ..... همیشه دعا می کنم ای کاش اولینی در کار نبود که به دنبالش آخرینی باشد.........

امروز نگار خیلی حالش گرفته بود. رفته بود یه گوشه ی حیاط خلوت کرده بود. هیچ کسم نمی ذاشت بره پیشش!! منم رفتم بهم گفت برو!! مثل همیشه بی چک و چونه رفتم....

خوبه والا انگ افسرده بودنم بهمون زدن!!!!! من نمی فهمم این یارو مشاوره چه حقی داره که با چهار تا تست پیزوری واسه من تعیین شخصیت می کنه مشکلم اینه که هیچ وقت کسی نمی فهمه من با  بقیه فرق دارم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:34  توسط یه بنده ی خدا  | 

دلم گرفته...... یه وقتائی از آدما یه چیزائی می شنوی که اصلا انتظارشو نداشتی..... یه وقتائی همه ی شرایط مهیاست واسه گریه کردن.... آهنگ٬ کتابی که هیچی ازش نمی فهمی٬ یه دل گرفته!!!!

اما خدایا چرا من دیگه نمی تونم گریه کنم؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:49  توسط یه بنده ی خدا  | 

وای بچه ها امروز یه کاری کردممممممممممم اگه بدونین

رفته بودیم تو سالن اجتماعات مدرسه که زیارت عاشورا بخونیم٬ یه دختره رفت بخونه٬ اصلا خوب نمی خوند٬ من که به دلم ننشست. گفتم بذار من برم هم یه ثوابی به این روح بی صاحاب می رسه هم بقیه خلاص میشن خلاصه ما رفتیم جای اون خوندیم. اولاش صدام می لرزید اما یه خورده که گذشت همه چی ردیف شد. داشت خوب پیش می رفت. مشکلی نبود به خدا خوندیم تموم شد تا این که ناظممون گفت دعای فرج هم بخون رفتم بخونم٬ تیکه ی اولشو خوندم. بقیه ش یادم رفت!!! یه خورده مکث کردم یادم اومد. دوباره یه تیکه دیگه ش یادم رفت!!!! هر کاری کردم یادم نیومد!!! آخرش بلند گفتم وای یادم رفت بعد دویدم از اونجا اومدم بیرون همه بهم خندیدن تقصیر من چیه خوب خیلی وضعیت داغونی بود اما یه حسنی که داشت این بود که رفیعی(ناظممون) به من لبخننننننننننننند زد  بعدم گفت قشنگ خوندی دخترم دقت داشته باشید گفت دخترمممممم امروز خیلی سوتی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:47  توسط یه بنده ی خدا  | 

نمی خواستم بگم. به خدا نمی خواستم بگم. اما یه وقتائی آدم دیگه ظرفیت نداره. همیشه وقتی می رفتم مدرسه،‌ وقتی بچه ها از خاله و دائی و عمه و عموشون حرف می زدن من خودمو به یه کار دیگه مشغول می کردم. چون من هیچ کسو نداشتم. چرا دروغ نگفته باشم داشتم. یه دائی معتاد داشتم. یه خاله داشتم که طلاق گرفته بود و هزار جور مشکلات داشت. دو تا عمو داشتم یکی از یکی بدتر . از هیچ کدوم خیری ندیده بودیم. یکیشون که از اون بچه ی فسقلیشون که یه سال از من کوچیک تر بود گرفته تا دخترای خرس گنده شون چپ و راست به تیپ و فکر مامان و خواهرم گیر می دادن و تا می تونستن چشم و ابرو می اومدن و زخم زبون می زدن. اون یکی عموم هم بچه هاش از سر و کول من بالا می رفتن و همه جا آبروی مارو می بردن. از عمه ها هم که هیچی. هیچ وقت به عمرم حس نکردم عمه دارم. هنوزم که هنوزه به تعداد انگشتای دستم خونشون نرفتم. از بین این فک و فامیل ما فقط با همون خاله م خوش میگذروندیم و با اینکه  من دائی نداشتم،‌اما دائی بابامو خیلی دوست داشتم. به همه می گفتم اون دائی منه. همین. ما فقط همین دو تا رو داشتیم!!! اما حالا...

خاله داره میره . دائی داره می ره . خاله داره بچه هارو می بره. دائی می خواد همه رو ببره...... چی میشد ما تو امریکا به دنیا میومدیم که همه رو از دست ندیم اینطوری! از امریکا بدم میاد چون بمبای شیمیائی که به عراق داد بابای منو شیمیائی کرد. چون همه رو می کشه. اما ایرانم دوست ندارم. هیچ حس تعلقی به این خاک ندارم. هیچ احساس وابستگی ای ندارم. احساس نمی کنم که باید بمونم و اینجا رو بسازم. حس می کنم یه غریبه ام اینجا. یه غریبه که باید به محض اینکه فرصت پیش اومد بار و بندیلشو جمع کنه و بره پی کارش. بره دنبال زندگیش. ای کاش وطنم یه چیز مثبت داشت که من می تونستم سرمو بلند کنم و به خاله م بگم خاله نرو. اینجا هم میشه زندگی کرد.اما نمیشه آخه! مشکل اینجاست! امروز دائی زنگ زده بود برای خداحافظی. قبل از این که باهاش حرف بزنم با خودم گفتم دلم براش تنگ نمی شه. آخه به سنگ بودن عادت کردم. من همون وقتی که هشت سالم بود و مامانم به زور منو تو خونه می ذاشت و میرفت سر کار و من گریه می کردم به سنگ بودن عادت کردم. وقتی یه بچه دبستانی بودم و میومدم خونه تنهائی نهارمو می خوردم و جلو آینه میرفتم با خودم حرف می زدم به تنهائی عادت کردم. واسه همین گفتم دلم براش تنگ نمیشه. بذار بره. بابا گوشیو داد دستم. صدای دائی می لرزید!!‌مثل همیشه شوخ و شنگ نبود. صدای منم می لرزید!  می خواستم بگم دائی نرو. اما نگفتم. گفتم دائی برو،‌منم بزرگ میشم درس می خونم میام پیشت!!!

دلم پره....... درد داره از پا درم میاره. بی کسی درد بدیه. به خدا درد بدیه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:56  توسط یه بنده ی خدا  | 

امروز میگن سالروز علامه طباطبائی بوده. معلم منطقمون راجع بهش یه خورده امروز صحبت کرد. گویا خیلی آدم بزرگی بوده.فیلسوف و ریاضی دان بوده. علوم حوزوی خونده بوده. سوارکاری بلد بوده. معماری انجام می داده. شعر می گفته و شعراشو می ریخته تو رودخونه!!!!! امروز بدجوری این مسئله فکرمو مشغول کرده بود که همه ی آدما به راحتی می تونن بزرگ باشن. می تونن علامه باشن. فقط خواستن٬ خواستن و اراده کردن کافیه به خدا!!!! اما به یه نتیجه ای هم رسیدم. آدما همون اندازه که راحت می تونن بزرگ باشن٬ به همون اندازه راحت از بزرگی صرفنظر می کنن!!! وگرنه فرقی بین من و تو و ادیسون و پروفسور حسابی نیست.  همه مونو خدا آفریده. خدا نگفته تو برو مخترع برق شو و تو یه آدم عادی باش!! چیزی که ما رو متمایز می کنه از هم٬ چیزی که باعث می شه اون بشه انیشتین٬ اون بشه ادیسون٬ اون بشه ارسطو و ابن سینا و ما همین جوری بمونیم و عمرمونو تلف کنیم فقط تو طرز فکرمون خلاصه می شه! وگرنه الان دنیا باید پر می بود از فیلسوف و دانشمند و متخرع و....!!!

چی میشد از همین الان فکرمونو می ساختیم........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:40  توسط یه بنده ی خدا  | 

   والا بی چشم و روئی هم حدی داره!! خود تو سر ادبیات دهن منو سرویس نکردی از بس تقلب بهت رسوندم؟؟؟؟ تو تا آخر عمرتم فکر می کردی عمرا آرایه ی اون سواله به ذهنت نمی رسید! تو چه می دونستی پدر داستان نویسی ایران کیه؟ دِ نذار دهنم وا شه!! حالا ورقتو گرفتی٬ کامل هم شدی٬ من گردن شکسته هم ۱.۲۵ کمتر از تو شدم٬ همه ی اینا به کنار. آخه بیشرف صاف صاف تو تخم چشای من نگا می کنی می گی خیلی خونده بودی؟؟؟؟؟ تف به ذاتت بیشعور نمک نشناس!

اصلا چرا تو. تف به خودم که به تو رسوندم. چشمت کور از این به بعد خودت بنویس تا بهت بگم کی کامل می شه

به گربه می رسوندم بر می گشت یه میو می کرد . لعنت به تو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: ببخشید بچه ها دلم خیلی خیلی خیلی  پر بود. داشتم خفه می شدم از ظهر تا حالا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 21:25  توسط یه بنده ی خدا  | 

   امروز داشتم فیلم ختم پدربزرگمو نگاه می کردم! با خودم فکر کردم من اصلا دلم نمی خواد این جوری بمیرم. چی میشه من خیلی با کلاس و بی سر و صدا خاک بشم برم پی کارم؟!!! اصلا دلم نمی خواد ۶۰ نفر آدم که به عمرم منو ندیدن و راه خونمو هم بلد نیستن بیان بالای جنازم اشک تمساح بریزن! دلم نمی خواد یه مشت آدم کوته فکر بیان بالای سرم رو سر مردم گلاب بپاشن و گند بزنن به بوی عطری که رو لباس مردمه! خود من هر جا ختم می رم تا ۱۰ روز بعدش بوی گلاب میدم!! دلم نمی خواد وقتی مردم دو سه نفر بیان بالا سرم اونقدر کولی بازی در بیارن و نوحه سرائی کنن که دل همه ریش شه!

   من دلم می خواد وقتی مردم به جای این که تو مرده شور خونه مثل سگ مرده منو بشورن و همه بیان فلاکت آدمو ببینن ٬ یکی آرایشم کنه که هر کی دید به زندگی امیدوار بشه نه این که حالش از زندگی به هم بخوره

من آدمم. من دلم می خواد فرق داشته باشم. دلم نمی خواد مثل بیشتر آدما بیصدا بیام و بیصدا برم.

راستی امروز داشتم فکر می کردم که من چه جوری می میرم!!

اولا اصلا دلم نمی خواد تو سانحه ی هوائی کشته بشم. چون مردم کلی به ریشم می خندن که چه ابلهی بوده که سوار توپولوف شده!! تو سانحه ی رانندگی هم اصلا خوشم نمیاد بمیرم چون خیلی چندشه.اصلا کلا مرگ طبیعی دوست دارم. آدم مهمی هم نیستم که کسی بخواد خودشو به آب و آتیش بزنه که منو بکشه! از مریضی هم خیلی بدم میاد اصلا من چرا فوضولی کنم خدا خودش یه جوری آدمو می بره دیگه مسئله ای که هست من همیشه میگم از مرگ می ترسم٬ مامانم هم میگه اگه نماز بخونی اینطوری نمیشه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نکته ی کنکوری: دقت کردین چه قدر حرفام بی ربط بود؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 21:31  توسط یه بنده ی خدا  | 

دقیقا وقتی فکر می کنم هیچ دغدغه ی ذهنی ای ندارم بیخودی به هم می ریزم  و می زنم زیر گریه.

لعنت به این زندگی . مرده شور همه چیزو ببرن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:42  توسط یه بنده ی خدا  | 

سر کلاس سنتور یه آهنگ واسه استادم گذاشتم . سه نوازی سنتور بود. می گفت کار اردوان کامکاره. خیلی آهنگ خفنی بود. از این رو کم کنیا وقتی آهنگه تموم شد استادم گفت این اردوان عجب غولیه! اما ۸۰٪ این آهنگه کار هروئینه! حالا ما بخندیم یا گریه کنیم؟!!! پس تلفیقی از خنده و گریه را به نمابش می گذاریییییییییییم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: هر کی عشقش کشید اهنگه رو دانلود کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:4  توسط یه بنده ی خدا  | 

ایها الناس ! رسما اعلام می کنم که بنده غلط کردم! اشتباه کردم! الان که فکرشو می کنم از خودم بدم میاد! به خاطر یه آدم بی ارزش چرا من باید خودمو تا این حد پایین می آوردم؟ اه اه ٬ پسره ی سطح پایین. از اون آدمائی بود که جز دختر هیچ مفهوم دیگه ای براش تعریف نداره!! منو بگو!‌ گشتم گشتم آخرشم دست رو چه عتیقه ای گذاشتم!!! تف به این حس کنجکاوی کودکانه!!!

بار الها توبه ی مارا بپذیییییییییییییرشکر خدا از مشغله های فکریمان کاسته شد! و  عجب دست اندازی را رد کردییییییییم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:56  توسط یه بنده ی خدا  | 

سلام

خبر جدید: عاشق شدم!!!! خوب این که خبر تازه ای نیست چون این دل بی صاحاب ما بزنم به تخته مثل گاراژه. اما فرق این بار با دفعات گذشته اینه که این دفعه مثل باقالی ننشستم طرفو نگاه کنم تا آخر از دستش بدم!!! دم خودم گرم چه پیشرفت کردم!! بزن دست قشنگه رو

خدا به خیر کنه از همین الان شروع شد بدبختی! یه حسی بهم می گه یه پایان خنده داری داره این داستان! خلاصه هر چی شد من بهتون خبر می دم! شاعر می گه

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!

دعام کنید بچه ها . به خدا دفعه ی اولمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:51  توسط یه بنده ی خدا  |